فرزند فقر

فرزند فقر

فرزند فقر
خیلی از انسان ها یا این که ثروتمند هستند انا بدلیل روحکوچک خود انسان های بزرگی به شمار نمی آیند واما برعکس خیلی از کسانی که ثروتمند نیستند به دلیل داشتن قلبی بزرگ و روح بلندبه عنوان انسانی بزرگ شناخته می شوند.با ما همراه باشید تا داستانی پیرامون موضوع بیان شده برایتان بیان کنیم…
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیر نشین در شهر واشنگتن دی سی،صبح زود مردم آن منطقه که اکثرا کارگران معدن و یا صاحب مشاغل سیاه بودند از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگررا آغاز کنند.زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی کردند! بلکه به اجبار زنده بودند،ریاضت می کشیدند تا نمیرند…آن روز طبق معمول مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند، نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه باز می گردند و یا باید با دستان خالی به خانه های محقرانه شان بروند و شرمنده فرزندانشان شوند…با این افکارخودرا برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان! صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید…آوای ویولن آنقدر زیباو مسحورکننده بود که پای آن مردم فقیر را از رفتن باز نگه داشت…اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند ولی بدون توجه به این مشکل درآن خرابه که اندازه یک سالن اجرای کوچک بود جمع شدند. حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند، خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند…سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی سی و پنج ساله بودکارش که تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در میان تشویق بی امان مردم و همان حال و احوال همه را به صف کرد و به همگی که حدود سیصد نفر بودند مقدار پولی داد و سپس در حالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و آنجا را ترک کرد تامردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه ها به دوستانشان بگویند…اما در آن روز هیچکس نفهمیدویولونیست سی پنج ساله کسی نیست جز جاشوا بل، یکی ازبهترین موسیقی دانان جهان که سه روز قبل بلیت کنسرتش هر کدام صد دلار به فروش رفته بود…فردای آنروزجاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت: من فرزند فقرم، آن روز وقتی در اجرای کنسرت فقط مردم ثروتمندرا دیدم از خودم خجالت کشیدم که تهی دستان را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیر نشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت ونیم را تکرار کردم، بعد از آن هم وقتی متوجه شدم که اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی که از کنسرت نصیبم شده بودرا درمیان آنها تقسیم کردم و چقدرهم لذت بردم …چه خوب و دوست داشتنی اند انسان هایی که وقتی به منزلت و مقامی دست پیدا می کنند،مردم و گذشته شان را فراموش نمی کنند..این داستان زندگی بسیاری از ما هاست که شاید بارها درواقعیت آنرا دیده باشیم و شای آنرا لمس کردیم.انسان هایی با دل های دریایی وروح آسمانی .

???

«
»

بدون نظر (اولین نظر را وارد کنید)