آرشیو برای مرداد، ۱۳۹۵

علیل

علیل

ناتوانی و علیل بودن یعنی این دو سه روزی می شد که به اداره ما آمده بود. خیلی با هم جور نبودیم. ولی دلم هی برایش می سوخت! اصلا من برای آدم هایی که دست به عصا می شوند دلم می سوزد. این خاصیت دل من است. یا آدم هایی که وقت نماز نای خم و راست شدن ندارند. ناچارند روی صندلی ، نماز بخوانند. با ...

ادامه مطلب

لبخند بزن

لبخند بزن

لبخند بزن عادت به لبخند توی خونمه! بدون لبخند امکان نداره حرفی بگم یا نگاه به قیافه اهل و عیال و دوست و آشنا و همکار بندازم! یعنی چی مثلا؟... یارو رو ترش کرده دست توی جیبش می کنه و دوزار ده شیی رو میده به راننده تاکسی و آخرشم منتظره پنجاه تومن بقیه ش رو بگیره و اگه راننده بقیه ش رو نده ، واویلا... ...

ادامه مطلب

جلسه

جلسه

...بیست و هشتمین جلسه هم اندیشی، بررسی و تدوین راهکارهای چالش ستیز... ...حالا خیلی مهم نیست اسم جلسها چیه!!!! ذهنتونو درگیر نکنید. مهم اینه که توی یه چنین جلسه مهمی چه اتفاقی قراره رخ بده... بعد از بیست دقیقه تأخیر حسب العادت و موجه مدعوین محترم و صاحب منصب، اولش با سلام و صلوات جلسه،شروع شد که این احوالپرسی ها هم حدود بیست دقیقه طول ...

ادامه مطلب

عزیز

عزیز

عزیز خان و برادر ها عزیزجون را روی تشک خواباندند. احمد بالشت گلداری زیر سرش گذاشت. محمود گفت: _سر آقاجونو عزیز از این بالشت جدا نمیشد. مراد خندید. محمد گفت: _عزیز عشق آقاجون بود. مصطفی پتو را تا سینه عزیز بالا کشید و گفت: _بیچاره رو ببین چطور بازیچه عروس هاش شده! از این خونه به اون خونه... از این دست به اون دست... خدارو شکر که هیچ کدومشون ...

ادامه مطلب

تعاون و همکاری

تعاون و همکاری

تعاون و همکاری صبح خیلی زود آمدم کنار جاده. یک عالم عابر پیاده اسیر تاکسی و شخصی سوار. جلوتر رفتم. یک جای خلوت تر. چند دفعه دست بلند کردم. هر راننده ای ساز خودش را می زد انگار. کلافه شدم. زمان به سرعت می گذشت. کم مانده بود که دیگر دست به دامن وانت بارها شوم! چند دقیقه بعد فضا به کل عوض شد! یک ...

ادامه مطلب

من و سهم ام.

من و سهم ام.

من و سهم ام. تا حالا اینقدر محکم به سینه کسی نکوبیده بودم. خودم هم تعجب کردم. ولی من اینجوری ام خب. موقع عصبانیت افسار عقل از دستم در می رود. صد تا حرف بارش کردم. یک حرف بارم کرد. میترا هم دو سه تا حرف بارش کرد ولی جوابی نشنید. از سکوتش نفرت داشتم. محکم تر کوبیدمش دیوار و فریاد زدم:_اسم خودتو گذاشتی پدر؟... ...

ادامه مطلب

دل مامان

دل مامان

مامان مهین سفره را تا کرد. آرام خودش را کشید بالاتر. یک کم جابجا شدم تا او هم جا شود. کنترل تلویزیون را برداشت و صدا را تا آخرین نمودار کم کرد! حدس زدم دوباره می خواهد نطق کند! کمرم را در امتداد پشتی صاف کردم. می دانستم اگر مثل آقاجون ولو شوم یا بالشت بچپانم زیر کتفم ، مامان مهین گوشم را خواهد برید! ...

ادامه مطلب

نخ و سوزن

نخ و سوزن

نخ و سوزن «توی راه» _وای انسی ، شلوارم... _ای داد بیداد. هی گفتم بنداز روی چرخ بدوزمش ، امروز فردا کردی... _بیا برگردیم زن... _چی؟ دیوونه شدی؟...حالا که دیگه رسیدیم؟...مثل اینکه سر کوچه عفت ایناییم ها... _وای از دست تو زن! _طوری نیست حالا... جمع و جور بشین یه پاپاسی آبرویی هم که داریم نره...شوهر عفت رو که میشناسی ، دنبال یه چیز میگرده مسخره کنه فقط... یواشکی از ...

ادامه مطلب

گل فروشی

گل فروشی

گل فروشی ..آرش و ثریا دو ساعت توی نمایشگاه گل و گیاه چرخیدند و چرخیدند... از این غرفه به آن غرفه. از این دالان به آن دالان... آرش دو تا گل بوته بزرگ آپارتمانی خرید. جلوی غرفه دوازدهم فکر جالبی به سرش زد. فکری که بعید بود ثریا به ذهنش خطور کرده باشد. غرفه دار قدبلند به آرش گفت: _تعریف از خود نباشه، گل های ...

ادامه مطلب

من و بابابزرگ که کور نیست

من و بابابزرگ که کور نیست

من و بابابزرگ خانم پرستار از اتاق دکتر بیرون آمد. نگاهی به مجید انداخت و گفت:_آقا پسر ،بابات ببر بیرون هواش عوض شه... مجید گفت: _بابا نه... بابابزرگمه... پرستار لب هایش را کج و معوج کرد و گفت: _خب حالا ، بابابزرگت... ببرش بیرون. هوای اینجا واسش خوب نیست. مجید جلوتر آمد و گفت: _می ترسم نوبت مون بره... پرستار گفت: _کو حالا... بیست تا مریض جلوتر از شما نشستن. مجید پرونده پزشکی را ...

ادامه مطلب